لطفا یک نویسنده دردمند برایمان بیاورید

بعد از خواندن داستان های یک نویسنده دردمند و درد کشیده است که دلم می خواهد بنویسم . کاغذ را پر کنم. اصلا کاغذ سفیدی در اتاقم باقی نگذارم. یکی از همین داستان ها نوشته های هوشنگ گلشیری است.کارهایش را که میخوانم دیوانه اش میوشم .اخر مگر میشود انسان با چیدن چند کلمه کاری کند که ادمها بخوانند و بخندند و بگریند و عاشق شوند و فارغ شوند و کاری کنند یکی مثل من بخواهد سرش را بکوبد به دیوار از بس که دوست دارد بشنود و نویسنده عمر جاودان داشته باشد و باز بنویسد و بنویسد و بنویسد

نویسنده دردمند میخواهیم . که وقتی نوشته هایش دستمان رسید هول بزنیم. هول بدهیم.. چشم در اوریم. اخر مگر چندتا نویسنده پیدا میشود که از دردمان بگوید از درد اجتماع مان از درد اینکه نداریم بخوریم و یا اینکه نداریم بیشتر بخوریم. نویسنده ها به دنبال اثار جاودانه اند. دنبال یک درد مشترک انسانی که در این کره خاکی وقتی با انگشت به سمتش اشاره کردند همه ادمها بی زبان و با زبان بفهمند از چه سخن می گویند. اما من دلم میخواهد نویسنده به دنبال جاویدان کردن اثرش نباشد.حرفی بزند از درد همین روزهایمان.از دردی که خفه مان میکند و اگر هم سرفه ایی کنی برای تجدید قوا یکی با چماق میزند توی سرت و داد میکشد:اهای فلانی خفه شو. صدایت در نیاید. برایمان بنویسد او هم صبح ها وقتی از تخت خوابش بلند میشود تا لباس ساده استین بلندش را بپوشد ؛ کیف دست بگیرد و با مترو برود سرکار بغض گلویش را میگرد. برایمان بنویسد

او هم وقتهایی که از پنجره طبقه دهم اداره اش به مه و دود تهران زل میزند با بغض قلپ قلپ چایی کیسه ایی قورت میدهد و دلش می گیرد. برایمان بنویسد او هم عصرها می خواهد برود خانه ٬ پیش زن و بچه اش بغض گلویش را میگیرد که اخرش این ماندن ها و رفتن ها چه سودی برای خودش داشته است. برای مان بنویسد او هم مثل ما به خودش فکر کرده ٬ شده است یک بار بی دلیل برای خودش یک شاخه گل خریده باشد یا تنها رفته باشد دربند و یک سیخ ٬کباب داغ با نان داغ خورده باشد.

آخ ٬ آخ و اخ که دلمان پوسید یکی با زیر پیراهن رکابی پنجره اش را باز کند و توی کوچه فریاد بزند دیگه نمیکشم دیگه نمیکشم. و بعد یکی یکی پنجره های کوچه ٬خیابان ٬محله و شهر باز شود و همه در تاریکی شب سرهامان را بیرون بیاوریم و داد بکشیم٬ از ته جان داد بکشیم که دیگر نمی کشیم و صدای فریادهای این نکشیدن هایمان در شهر بپیجد


/ 3 نظر / 116 بازدید
cherk

چقدر این عکسِ خوبه .

ketab-khori

با سلام و عرض ادب اين كتاب واقعا جزو شاهكارهاي موراكامي است و بهترين ترجمه موجود از م. عمراني است .

ketab-khori

اشتباه ما از جايي آغاز ميشه كه سوادمان خيلي بالا مي ره آنوقت ديگه نمي تونيم به سادگي فكر كنيم . به سادگي فكر كردن سخت ترين كار دنياست .سواد اكتسابي مثل هواپيما مي مونه وقتي خراب شه همه مسافرهايش را به كام مرگ مي بره اما سواد جوششي از درون مثل بال پرنده مي مونه ، مال خودتهاز درونت جوشيده و هميشه كمكته. چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد .