هنر نوشتن: سخنانی زیبا از بورخس

در میان آثار بورخس ، نویسنده ی سرشناس آرژانتینی ، به سخنرانی های او در دانشگاه هاروارد برخوردم . هر چند که بورخس آثار زیادی ندارد و کتاب هایش هم کم و بیش لاغر و کم حجم هستند ، اما سخنرانی های خیره کننده اش را نمی توان نادیده گرفت . بورخس که در اواخر عمر از ریاست کتابخانه ی ملی استعفا داده بود و از ضعف شدید بینایی رنج می برد ، برای سخنرانی هایش مجبور بود به حافظه ی فوق العاده اش پناه ببرد . او برای شش سخنرانی در دانشگاه هاروارد دعوت شده بود و باید بدون یادداشت سخنرانی می کرد . شش سخنرانی نه چندان طولانی او که عبارتند از : " معمای شعر " ، " استعاره " ، " قصه گویی " ، " موسیقی کلام و ترجمه " ، " تفکر و شعر " و " معتقدات شاعر " ، سال های سال در گوشه و کنار دانشگاه هاروارد خاک می خوردند و از چاپ شدن محروم بودند . هر چند که به نظر نمی رسد سخنرانی های یک پیرمرد ادیب ، سی سال بعد هم مهم و خواندنی باشند ، اما وقتی دانشگاه هاروارد این سخنرانی ها را به صورت مکتوب به چاپ رساند ، معلوم شد که گذشت زمان ، هنوز نتوانسته است بورخس را به فراموشی بسپارد . " این هنر شعر " ، که میمنت میرصادقی ( ذوالقدر ) با همکاری هما متین رزم آن را به فارسی برگردانده است ، مجموعه ی این شش سخنرانی است که گرچه سال های بسیار از ایراد آن ها توسط بورخس می گذرد ، هنوز زنده و هنوز جذاب هستند . بورخس در این سخنرانی ها هم همچون چهره ای که همواره از خود نشان می داد ، بسیار متواضع بوده است . سخنان او در باب معمای غامض شعر ، قالب های خاص استعاره که همواره مورد استفاده و تغییر و تحول توسط شاعران بوده است ، رابطه ی شعر و حماسه و جای گرفتن قصه در دل داستان ، ستایش ترجمه های مناسب و جادوی موسیقی شعر و ... ، هم بسیار عمیق و هم بسیار ملموس و همه فهم هستند . او که در همه ی این سخنرانی ها ، شیفتگی اش نسبت به شعر و بیان شاعرانه را _ مستقیم یا غیرمستقیم _ اعلام می کند ، سعی می کند که هیچ گاه به ذات شعر نزدیک نشود . او ، گویی که شاعری محافظه کار باشد ، سعی می کند به جای آن که به سوی ذات شعر دست درازی کند و دایره ی تفکرات خود را به ذات شعر و درونیات نهان شاعر گسترش دهد ، پیرامون شعر مانور بدهد . نخستین سخنرانی او عنوان " معمای شعر " دارد ، اما نمی کوشد که معمای شعر را حل و فصل کند ، بلکه سعی دارد به این نکته اشاره کند که ما همچنان که وقتی در یک اتاق تاریک چراغی روشن می شود ، به آن خیره نمی شویم و می کوشیم به کمک آن ، راه خود را پیدا کنیم ، نباید چندان به حل معمای شعر بیندیشیم . همه ی ما باید بپذیریم که شعر معمای غامضی دارد که هر چند هم که برای دست یافتن به آن کوشش کنیم ، بدان دست نخواهیم یافت . حتی از لابلای سخن بورخس ، می توان به این نکته نیز پی برد که ما اصلاً نباید برای دست یافتن به ذات شعر و حل معمای آن تلاش کنیم ، چرا که هر چه در این راه تلاش کنیم ، شعر از ما فاصله خواهد گرفت . شعر ، همچون رودی ست که می رود و ما به جای آن که در تلاش برای یافتن سرچشمه ی آن و سرچشمه ی سرچشمه ی آن باشیم ، باید سعی کنیم خود را به جریان آن بسپاریم و آن چیزی را لمس کنیم که ما را در احاطه ی خود گرفته است . بنابراین ، وقتی بورخس در لابلای نخستین سخنرانی خود ، می خواهد تعریفی از شعر به دست بدهد ، با احتیاط دست به این عمل می زند و البته طوری این کار را می کند که گویا از آن اکراه دارد :

" برای مثال ، اگر مجبور باشم شعر را تعریف کنم و اگر در مورد آن کمی احساس تزلزل بکنم ، اگر خیلی در مورد آن مطمئن نباشم ، چیزی شبیه به این می گویم :

" شعر بیان زیبایی است به وسیله ی کلماتی که هنرمندانه در هم تنیده شده باشند . " این تعریف ممکن است برای کتاب لغت یا برای کتاب درسی کافی باشد ، اما همه ی ما احساس می کنیم کمی سست است . چیز خیلی مهمی در کار است _ چیزی که ممکن است ما را وادارد که نه تنها به تلاش برای سرودن شعر ، بلکه به لذت بردن از آن و علاقه به اینکه آن را خوب بشناسیم ، ادامه بدهیم . 

این طور شعر را می شناسیم _ آن را آن قدر خوب می شناسیم که نمی توانیم با کلمان دیگری آن را تعریف کنیم ، همچنان که نمی توانیم طعم قهوه ، رنگ سرخ یا زرد ، یا مفهوم خشم ،عشق ، نفرت ، طلوغ ، غروب یا عشق مان را نسبت به وطن مان تعریف کنیم . این چیزها چنان در ما ریشه دار هستند که تنها می توانند با آن نشانه های معمولی و رایجی که همه به طور مشترک به کار می بریم ، بیان شوند . بنابراین چرا باید به کلمات دیگری نیاز داشته باشیم ؟ "                        صص 26 و 27

سخنرانی های بورخس پیرامون شعر و عناصر آن ، ما را به فکر فرو می برد و برخی از پیش داوری های ما را زیر سوال می برد . ما پیش از آن که سخنرانی های بورخس را مطالعه کنیم ، از شعر و شاعر تعریفی خاص در ذهن مان داریم و یک پیش داوری _ همچون همیشه _ نسبت به آنها داریم . این پیش داوری ها ممکن است بسیار متفاوت باشند . مخاطبان بورخس از کشورها و فرهنگ های مختلف ، با پیش داوری های قبلی به سخنان وی روی می آورند و معمولاً هم با مطالعه ی سخنرانی های وی ، یک تزلزل و تغییری را در ذهنیت و نوع نگاه خود به شعر می یابند . همه ی ما پیش از آن که به سراغ سخنان بورخس برویم ، شعرهای بسیار را خوانده ایم . این شعرها ممکن است در کتاب های درسی بوده باشند ، از رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون به گوش مان خورده باشند ، بنا به توصیه ی کسی مورد مطالعه و تفکر ما قرار گرفته باشند یا آن ها را صرفاً برای لذت بردن از شعر خوانده باشیم . هر کدام از این ها باشد ، بالأخره ما شعرهای زیادی خوانده و شنیده ایم و نگاه منحصر به فردی نسبت به شعر داریم ، اما بعید است که شش سخنرانی بورخس ، ما را به فکر فرو نبرد و پیش داوری های مان را تغییر یا گسترش ندهند . بسیار بعید و تقریباً ناممکن است که ما سخنان بورخس را _ که معمولاً هم آن ها را با احتیاط بیان می کند و خودش نیز به تأثیر آن ها واقف است _ در مورد شعر و معتقدات شاعر بشنویم و همچنان با نگاه گذشته ی خویش ، به سراغ شعرهای دیگر برویم . مثلاً اگر ما ایرانی باشیم و سال های زیادی را با زبان و ادبیات فارسی طی کرده باشیم و دوران کودکی و نوجوانی خود را با اشعار فردوسی ، حافظ ، سعدی ، مولانا جلال الدین ، خیام ، عطار ، پروین اعتصامی و ... گذرانده باشیم ، احتمالاً شعر را بیانی بسیار خاص و استثنایی _ و گاه دست نایافتنی _ و شاعر را نیز فردی خاص و محکوم به سراییدن می دانیم و احتمالاً این اعتقاد هم در ما شکل گرفته باشد که " شاعر ، شاعر متولد می شود " . این اعتقادی ست که ما احتمالاً در دوران کودکی و نوجوانی خود داشته ایم . اما این اعتقاد همیشگی نبوده است . ما رشد کرده ایم و بزرگ شده ایم و در سال های بالاتر تحصیلات قبل از دانشگاه خود ، با شعر نو و شعر سپید آشنا شده ایم ، اشعار نیما ، اخوان ثالث ، سهراب سپهری و ... را خوانده ایم و نگاهی دیگر به شعر پیدا کرده ایم . بعد از این ها هم احتمالاً سر از کتاب های درسی بیرون آورده ایم و کتاب شعری به دست گرفته ایم و سروده های شاعران امروزی را خوانده ایم و احتمالاً احساسی از درون مان ما را قلقلک داده است که ما هم قلم به دست بگیریم و کاغذ سفیدی مقابل مان بگذاریم و عنان از تخیل خود برگیریم و هر آن چه را که به فکرمان می رسد _ و احتمالاً هم چندان ارتباط عمیقی با هم ندارند _ روی کاغذ بیاوریم . بله ، شاید جای تعجب باشد ، اما بدون شک این فرآیند در مورد بسیاری از ما صحیح است . ما روزگاری شاعر را خالق و آفریننده می دیدیم و چنان می پنداشتیم که آنچه که وی سروده و به ما عرضه کرده است ، نه تنها حاصل تلاش وی ، که حاصل موهبت بی نظیری بوده است که طبیعت یا خداوند طبیعت به وی عطا کرده است . حالا بنابه اعتقدات مذهبی مان ، باز هم ممکن است نگاه های مختلفی داشته باشیم . برخی از ما ، احتمالاً روزگاری شاعر را بنده ی مورد عنایت خدا ، زبان گویای طبیعت یا نماینده ی هستی و آفرینش _ بنا به اعتقدات مذهبی مان _ می دانستیم و فکر می کردیم که اگر شاعری توانست استعاره ای به زیبایی " آینه ی زمان " در مورد ماه بکار ببرد و هم شکنندگی و ظرافت ماه را نشان بدهد و هم بیان کند که این ماه که شب ها در آسمان می درخشد ، گذشت زمان را به قدمت تاریخ هم نشان می دهد ، به موفقیتی بی نظیر دست یافته است که هیچ انسان دیگری بدان دست نخواهد یافت . مثال هایی از این مورد ، زیاد هستند ، اما سخن بورخس ، خواندنی تر است . او این اعتقدات و این نوع تفکر و نگاه ما را به بیان شعر و نیز به شاعر تغییر می دهد _ و این کار را محتاطانه انجام می دهد _ و مثلاً وقتی که به بحث پیرامون استعاره می پردازد ، می گوید :

" ... و اگر فکر کنیم که همه ی استعاره ها از ربط دادن دو موضوع مختلف به یکدیگر ساخته می شوند ، آن وقت اگر به اندازه ی کافی وقت داشته باشیم ، ممکن است تعدادِ در واقع باورنکردنی استعاره های ممکن را محاسبه کنیم ... البته رقم ترکیب های ممکن بی پایان نیست ، اما سرگیجه آور است . بنابراین ممکن است به این فکر بیفتیم که : وقتی این همه ترکیب های احتمالی وجود دارد ، چرا اصلاً شاعران در سراسر دنیا و در همه ی دوره ها ، استعاره های قالب واحدی به کار می برند ؟ "   ص 29

و نیز در خاتمه ی سخنرانی " استعاره " اشاره می کند که :

" حالا به دو نتیجه ی بدیهی و اصلی این سخنرانی می رسیم . اواین آن ، بدون تردید این است که هر چند صدها و در واقع هزارها استعاره یافت می شود ، ردّ همه ی آن ها ممکن است به الگوهای ساده ی متععدی برسد ( به عبارت " الگوهای ساده ی متعدد " در سخن بورخس دقت کنید ) . اما لزومی ندارد این مسأله ما را نگران کند . چون هر استعاره ای متفاوت است ، هر بار که آن الگو به کار رفته ، شکل جدیدی است . و نتیجه ی دوم این که استعاره هایی هستند _ مثل " کارتنک آدم ها " یا " معبر نهنگ " که ممکن است به الگوی مشخصی برنگردند . "   

بنابراین فکر می کنم دورنمای استعاره _ حتی بعد از سخنرانی من _ کاملاً خوب است . چون اگر بخواهیم می توانیم انواع جدیدی را در همان قالب های اصلی بیازماییم . شکل های تازه خیلی زیبا خواهند بود ... "  صص 44 و 45

بورخس تنها به بیان شاعرانه ی شعر توجه نمی کند . هر چه باشد ، او هم شاعر است و هم داستان نویس . نمی دانم که بورخس ابتدا دست به سرودن شعر زده است یا نوشتن داستان ( هر چند که نخستین کتاب های منتشر شده از او کتاب های شعر هستند ، اما ممکن است داستان های منتشر نشده ای هم نوشته باشد و البته به احتمال بسیار زیاد ، او ابتدا شعر می سروده است ) ، اما به هر حال ، او به رابطه ی بسیار نزدیک و در هم تنیدگی شعر و داستان ، واقف است و در سخنان خود به آن اشاره می کند . او در بیان رابطه ی شعر و قصه ، ابتدا به این نکته اشاره می کند که در ادبیات امروز ، شعر و داستان ، بسیار از هم دور شده است و سپس شروع می کند و از کهن ترین شکل شعر یاد می کند که همان " حماسه " است . همه ی ما می دانیم که در حماسه ، شعر و داستان در هم تنیده اند و آن سان به یکدیگر نزدیک شده اند که مرزبندی بین آن ها ، تقریباً ناممکن است . در میان شاعران حماسه سرای فارسی زبان ، اگر به حماسه های فردوسی در شاهنامه نظری بیفکنیم ، خواهیم دید که نمی توان شعر و داستان را در آن از هم تفکیک کرد . هر چند که تصور معمول آن است که شاهنامه ، " شعر " است و توسط فردوسی " سروده شده " است ، اما اگر کمی ذهنیت خود را دچار تغییر و تحول کنیم و نگاهی دوباره _ حتی نگاهی ذهنی و مبتنی بر حافظه _ به شاهنامه بیندازیم ، به سخن بورخس خواهیم رسید که می گوید :

" واقعیت دیگری هم هست که باید به آن توجه کرد : به نظر می رسد که شاعران فراموش کرده اند که زمانی ، قصه گویی ضروری بود و قصه گویی و سرودن شعر ، دو کار جداگانه به نظر نمی آمد . کسی قصه ای می گفت ، آن را به شعر می خواند و شنونده های او به نظرشان نمی آمد که او دو کار انجام می دهد ، بلکه به نظرشان می آمد که کاری می کند که دو وجه دارد . یا چه بسا متوجه نمی شدند که دو وجه دارد ، بلکه کل کار را امری ضروری و ذاتی می پنداشتند . " صص 53 و 54

بورخس به جهان داستانی امروز هم نگاهی می افکند و " رمان " را ، " تغییر شکل و استحاله ی حماسه " معرفی می کند . هر چند که ممکن است ما تصور کنیم که شعر ، دورانی در ادبیات داشت و پس از مدتی که ادبیات تنها محدود به شعر بود ، قصه و داستان پدید آمد و کم کم توانست پا به پای شعر در تاریخ ادبیات پیش بیاید و حتی در دنیای امروز ، از شعر پیشی هم بگیرد ، اما بورخس معتقد است که داستان ، زمانی در دل شعر نهفته بوده است و فقط ، تغییر شکل بوده که آن ها را از هم جدا کرده است . مثلاً در حماسه ، معمولاً فردی در محوریت قرار می گرفته و شخصیتی افصانه ای و شکست ناپذیر از او به دست می آمده است ، اما در رمان معاصر ، بسیار پیش می آید که رمان ، بر محور شخص خاصی نمی چرخد یا اگر هم یک شخصیت محوری داشته باشد ، بیش از آن که بخواهد تصویری اسطوره ای و افصانه ای از آن شخصیت بدست بدهد ، می خواهد شکست شخصیت ، اضمحلال وی و فرو ریختن وی را نشان بدهد :

" علی رغم نویسندگانی از قبیل جوزف کنراد یا هرمان ملویل _ آدم در واقع وسوسه می شود که رمان را تغییر شکل و استحاله ی حماسه تصور کند . برای این که رمان به ارزش و اعتبار حماسه برمی گردد . 

اگر رمان و حماسه را در نظر بگیریم وسوسه می شویم به این فکر کنیم که تفاوت عمده ی این دو ، در تفاوت بین نظم و نثر است ، در تفاوت بین سرودن چیزی و بیان کردن چیزی . اما من فکر می کنم ، تفاوت بزرگتری وجود دارد . تفاوت در این واقعیت است که مسأله ی مهم در مورد حماسه ، وجود قهرمان است _ انسانی که سرمشقی برای انسان هاست _ در حالیکه همان طور که منکن خاطرنشان کرده است ، محور بیشتر رمان ها شکست انسان ، استحاله ی شخصیت است . " ص 51

بورخس ، سپس با جسارت به این نکته اشاره می کند که به نظر وی ، " رمان در حال انقراض " است :

" من فکر می کنم رمان در حال انقراض است . من فکر می کنم همه ی آن تجربه های خیلی جسارت آمیز و جالب توجه در رمان _ مثلاً فکر جابجا کردن زمان ، .... _ همه ی اینها به جایی می رسد که احساس می کنیم رمان دیگر با ما نیست . " ص 56

اگر به ادعای بورخس درباره ی " انقراض رمان " به دیده ی دقت و موشکافی بنگریم ، خواهیم دید که وی ، از جهتی درست می گوید _ و من معتقدم که بیشتر ادعاهای بورخس درست از آب درمی آیند _ . اگر نگاهی به رمان های معاصر بیندازیم ، خواهیم دید که رمان دارد آن وجه داستان بودن خودش را از دست می دهد و گاهی تنها به فرصتی تبدیل می شود که داستان نویس به همگان نشان بدهد که مثلاً بلد است جریان سیال ذهن را در داستانش به کار ببرد یا مثلاً بلد است یک داستان را در قابل چند نامه بنویسد یا مثلاً بلد است که یک شخصیت را جایی بنشاند و از زبان او ، ده ها صفحه حرف بزند . انگار رمان دارد از آن شکل اصلی اش دور می شود و به جای آن که داستانی باشد که برای تمام مخاطبان ادبیات نوشته شده باشد ، نگاشته شده است که عده ای منتقد پیرامونش بحث و بررسی کنند و مقاله بنویسند و از آن نقد کنند یا آن را ستایش کنند و در دنیای واقعی هم شاهد آن باشیم که مخاطبان ، روز به روز نسبت به خواندن داستان های نویسندگان امروزی اکراه بیشتری پیدا می کنند . بله ، هر چند با احتیاط ، می توان ادعا کرد که بورخس ادعای غلطی نمی کند ، آن گاه که می گوید " من فکر می کنم رمان در حال انقراض است " . بله ، ما هم امروز اگر به رمان های چند سال اخیر در زبان فارسی بنگریم ، به این نتیج خواهیم رسید که " رمان دیگر با ما نیست " . در کنار ادعای انقراض رمان ، بورخس راهکاری هم بدست می دهد که ما را کمک می کند که رمان را به حال و روز اولش برگردانیم :

" اما در قصه ، داستان ، چیزی هست که همیشه ادامه خواهد یافت . باور نمی کنم انسان هرگز از گفتن یا شنیدن داستان ها خسته شود . و اگر همراه با لذت شنیدن داستان ، لذت مضاعف عظمت و شکوه شعر را هم داشته باشیم ، آن وقت اتفاقی عظیم رخ خواهد داد . شاید من آدمی امّل متعلق به قرن نوزدهم باشم ، اما خوش بینم ... فکر می کنم حماسه به سوی ما بازخواهد گشت . " ص 56

شاید بهتر آن است که این یادداشت درباره ی کتاب " این هنر شعر " را با قسمتی از آخرین سخنرانی بورخس به پایان ببریم . او که همواره ادیبی متواضع و فروتن بود و داشن عظیم ادبیاتی خود را به رخ نمی کشید ، در سخنرانی " معتقدات شاعر " ، یک بار دیگر رو به تواضع می آورد و می گوید :

" خودم را ذاتاً خواننده می دانم ، همان طور که خبر دارید من دست به کار خطیر نوشتن زده ام ، اما فکر می کنم آنچه خوانده ام ، از آنچه نوشته ام خیلی مهم تر است . چون آدم آنچه دوست دارد می خواند _ اما آنچه دوست دارد ، نمی نویسد ، بلکه آنچه از عهده اش برمی آید می نویسد . "  ص 

م.م

/ 2 نظر / 29 بازدید
baqsangestan

سلام و خسته نباشید.مطلب بسیار خوبی ست و کتاب عالی معرفی نمودید.سپاس از زحمت شما

ketab-khori

سلام و عرض ادب - ممنون از حضور سبزتون-