هنرِ نوشتن: برای نویسنده شدن٬آثار نویسندگان امروزِ ایران را بخوانیم. نگاهی بر کتاب پلک ماهی حامد حبیبی

نکته:!!! اگر حوصله خواندن نقدی بر کتاب را ندارید و دوست دارید قسمتی خوب از یک داستان خوب را بخوانید به انتهای نوشته بروید و بعد از خط های کوتاه ممتد (————) داستان را بخوانید


اگر شما هم مثل من آرزوی نویسنده شدن دارید یا حداقل دوست دارید توانایی های نوشتاری خود را بالا ببرید ؛ بیشتر از انکه به تمرین نوشتن بپردازید باید بخوانید. خواندن کتاب هایی از جامعه کنونی ایران علاوه بر اینکه شما را با ادبیات درست ٬زبان روایی مناسب٬توصیف و صحنه و دیالوگ های روان اشنا می کند ؛ شما را نسبت به دغدغه ها و مشکلات انسان کنونی اگاه می سازد. گویی شما در گوشه ایی از دره ادبیات ایران ایستاده اید و انعکاس فریاد انسانهایی دردمند امروز را که میان کوه و دره طنین انداز میشود را می شنونید و در این دریایی خروش فریادها به دنبال چاره ایی برای رهایی دردها می گردید.

خوانش اثار نویسندگان معاصر امروز ایران آن هم در دنیایی مدرن و چند قطبی اکنون هیچ دستاوردی برایتان نداشته باشد شما را با نگاه ها و دردهای امروز و فردای بشری اگاه میسازد

یکی از همین نویسندگان حامد حبیبی است. او یکی از داستان نویسان جدی ایران در ده سال گذشته است. او در اثار قبلی خود ( انجا که پنچرگیری ها تمام میشود و بودای رستوران گردباد ) جایزه کتاب سال هفت اقلیم و بنیاد هوشنگ گلشیری را دریافت کرده است.

حال او در کتاب جدیدش به نام پلک ماهی دست به خلق اثر جدیدی زده است که درون مایه بیشتر داستان هایش سرگشتگی و گم گشتگی انسان مدرن امروز است . در مجموعه داستان های حبیبی ما قصه ها را دنبال نمی کنیم بلکه انسان هایی را دنبال میکنیم که از جهانی که خارج از اراده انهاست مغفول و مستاصل به انتظار نشسته اند.شبیه بردگانی بی اختیار که تنها به سبب زنده بودن زندگانی می کنند و دنیای َِبی پایان با قدرتی بی رحم انها را مغلوب خویش کرده است. در این مجموعه داستان همانند هر مجموعه داستان دیگر با داستان های قوی و ضعیفی طرف هستیم اما به نظر شخصی من اگر حامد حبیبی به داستان هایی مانند نیروی جدید و زوج بن تن را بیشتر پرداخته بود و بیشتر ما را با دنیایی از زاویه دید این شخصیت ها همراه میساخت می توانست اثری قوی تر همراه با درخشش های بیشتری را در این کتاب خلق نماید.

اما در همین مجموعه داستان با روایت هایی که درون مایه های یکسانی از اندیشه های اگزیستانسیالیستی در کارهای او طرف هستیم بعضی داستانها همچون الماس در این مجموعه می درخشند و می توانند داستان های خوب و ماندگار در ادبیات معاصر ایران باشند . یکی از این الماس ها داستان پلک ماهی است که بنظر میرسد خود نویسنده و ناشر از اثر گذاری این داستان به خوبی اگاه بودند که نام کتاب را بر اساس همین داستان برگزیده اند. قطعا پلک ماهی بهترین داستان هم از نظر شخصیت پردازی ٬هم از نظر روایی ٬ هم از نظر درون مایه و زیبا شناختی و به کارگیری درست فرم و بازی های فرمی در این مجموعه است و پایان بندی درخشان و غافلگیری خواننده در لحظه پایانی لذت خوانش این اثر را دو چندان میکند.

حالا بعد از همه این پر حرفی ها قسمت هایی جذاب از این داستان را برایتان اورده ام که با این روایتهای خلاقانه پی به شخصیتهای داستان خواهید برد .

——————————————————————————————————————————————————————————-

در قسمتی از داستان داریم:

هُش میگوید: هدیه ؟ برای زن ها باید هدیه خرید. من پانزده سال پیش برای زنی هدیه خریدم٬ یک در نوشابه باز کن که شکل کفشی پاشنه بلند بود.خیلی خوشش آمد.رفته بودیم کافه لاکپشت ناکام.آن زمان به اسم ها توجه نمی کردم٬ فقط وارد میشدم. فکر میکردم اسم کافه واقعا همین است ٬ یکی دوماه بعد که رد شدم دیدم بالای در نوشته کافه درنای پاشنه بلند. پشت میز نشسته بودیم و نمک دان بین مان بود که دربازکن را بهش دادم.قول دادم دفعه بعد یکی دیگر برایش بخرم که جفت شوند.

سکوت میکند.می گویم : جفتش را خریدی؟

می گوید: خریدم ولی بهش ندادم. قرار بعدی مان جلو همان کافه بود. سه ملوان و دو قورباغه گذشتند ولی پیدایش نشد. من هم رفتم لب اسکله و کفش پاشنه بلند را پرت کردم برای ماهی ها. یک سال بعد یک بطری آمد به ساحل.پسر بچه ایی آن را پیدا کرد و به دستم رساند. داخلش نامه ایی برای من بود. در نامه نوشته بود که قایقش را یک موج عظیم چپه کرده و او به جزیره ایی خالی از سکنه افتاده. می گفت حالش خوب است و از این بهتر نمیشود و غصه ایی ندارد جز اینکه آنجا نوشابه ایی پیدا نمیشود که با کفش پاشنه بلند درش را باز کند.نوشته بود کسی سعی نکند برود دنبالش. فقط از من خواسته بود بروم چیزهای داخل یخچالش را بردارم که خانه را گند برندارد٬ هر شش ماه یکبار هم جای مبل و میز و صندلی ها را عوض کنم که خانه از یکنواختی در بیاید. کلید را هم در بطری انداخته بود.باور کن سی و پنج سالگی سن خوبی برای چپه شدن قایق یک زن نیست.

گفتم : خب . بعد؟

ادامه داد : به ادرسی که نوشته بود رفتم. در را باز کردم و وارد خانه اش شدم.

مرد روی کاناپه نشسته بود. گوشی تلفن دستش بود.جلوش روی میز دفتر تلفنی باز بود و دو بطری خالی کنار پایه میز به پهلو افتاده بودند.نگاهش به سقف بود و دهانش باز مانده بود. معلوم نبود تعجب کرده٬ دهانش به خنده باز شده یا می خواهد های های بزند زیر گریه.رفتم سراغ یخچال. همه خوردنی های کپک زده را ریختم توی چند کیسه.تمام قفسه ها را خوب دستمال کشیدم.میز توی هال را هم از جلو مرد کشیدم کنار و چرخاندم و عمود بر او گذاشتم تا تغییری در اسباب خانه داده باشم. زن نگفته بود با مرد چکار کنم. من هم کاری نکردم و بیرون امدم.بعد از آن هر شش ماه می رفتم سری به خانه میزدم. مرد هر باز در وضعیت های مختلفی بود یک بار تا نصفه یک کتاب را از کتابخانه بیرون کشیده بود٬ یکبار جلو پنجره ایستاده بود و پرده را کنار زده بود ٬ یکبار هم روی چهارپایه ایستاده بود.هربار جای مبلی را عوض میکردم یا گلدان بامبوها را در کنج دیگری می گذاشتم و خارج می شدم.

می گویم : هنوز هم میروی؟

سیگاری بیرون میکشد٬ می گوید: بار آخر چندسال پیش که رفتم ٬ قفل در را عوض کرده بودند و از پشت در صدای بگومگو می آمد.دیگر نرفتم.ماجرا را نوشتم و نامه را داخل بطری گذاشتم و از ساحل سنگی که هیچ جنازه ایی را پس نمیدهد انداختم داخل آب. چند هفته بعد اتفاقی توی بازار میوه دیدمش. داشت کرفس و نارنج می خرید. گفت نامه من را که خوانده برگشته سر خانه زندگی اش.


این تنها یک قسمت کوتاه از داستان پلک ماهی از مجموعه داستان پلک ماهی نوشته حامد حبیبی از انتشارات چشمه بود.

/ 0 نظر / 73 بازدید