هنر نوشتن

اینها نوشته های دوست جوان ۱۹ ساله من بود به نام هنر نوشتن

متنی بسیار پخته که گویی انسانی در استانه چهل سالگی آن را نوشته است . دوست داشتم که باری دیگر این جملات و این تفکر را یاد اور شوم که چرا ما می نویسم و نویسنده ها چگونه خلق میشوند


هنر نوشتن

نوشتن داستان نیز مانند خلق هر اثر هنری دیگری ء مستلزم تسلط بر عناصر مربوط به آن هنر است . بی شک هر داستان نویسی باید عناصر داستان را تمام و کمال بشناسد . البته دانستن و شناختن عناصر اصلی داستان ء به این معنی نیست که داستان نویس ء در اسارت تکنیک ها و چارچوب های هنری و داستانی قرار بگیرد و ذهن و خلق خلاق را کنار بگذارد و یکسره در خدمت تقویت عناصر داستانی باشد ء چرا که داستان نویسی گونه ای از هنر است و هنرمند در عین تسلط کامل بر سبک های هنری و شناخت عناصر هنر خود ء باید به اصل و ذات هنر و مبانی زیبایی شناختی توجه داشته باشد و در حقیقت باید عناصر داستانی را به نحوی مطلوب و در جای خود و در خدمت اصل هنر به کار ببرد . بنابراین داستان نویس باید پس از شناخت کامل عناصر داستانی ء آنها را به کلی فراموش کند و آن گاه که بر مبانی و اصول داستان مسلط شد ء خود را یکسره در خدمت هنر قرار دهد . هدف نویسنده به کار بستن عناصر داستانی که در کارگاه های داستان نویسی یا در کتاب های آموزش اصول داستان آموزش می دهند نیست ء بلکه او می خواهد هنر و به تبع آن اثر هنری خلق کند . داستان نویس کار نوشتن را انتخاب نکرده است تا موجبات خرسندی و رضایت عده ی معدودی خواننده و مشتی منتقد را فراهم کند . او قلم به دست نگرفته است تا کتابی چاپ کند و به شهرت و ثروتی برسد . نویسنده در درون خود نیاز به نوشتن را احساس کرده است ء به هنر و هنرمندی علاقه مند است و راه زندگی خود را به سمت هنر و ادبیات سوق داده است . بنابراین نویسنده می نویسد چرا که زندگی را فقط با نوشتن می پذیرد و هدف خود را وقف شدن در راه هنر قرار داده است . 

حال باید دید که چرا نویسنده _ که خود نوعی هنرمند است _ خود را وقف هنر خود می کند ؟

انسان ذاتاً خواهان کمال و حقیقت است . فطرت انسانی بی وقفه در پی یافتن حقیقت است . او همواره تمامی خطرها را به جان می خرد تا به اصل و ریشه ی حقیقت دست یابد . انسانی که حقیقت را _ این سرچشمه ی تمام کمالات را _ در هنر می بیند ء تصمیم می گیرد که خود را تماماً وقف حقیقت نماید و بنابراین از مجرای هنر وارد می شود و با دید هنری به زندگی و دنیا می نگرد . او هنر را انتخاب می کند ء چرا که حقیقت و راستی را انتخاب کرده است و راه هنر و هنرمندی را در پیش می گیرد ء چرا که آن را یگانه راه رسیدن به غایت خویش می بیند . 

لازم به گفتن نیست که هنر انواع و اقسام گوناگون دارد : از موسیقی و عکس گرفته تا داستان و رمان .

هر کسی نوعی از هنر را برمی گزیند و راه آن را در پیش می گیرد . اما نیست هنرمندی که یک بخش از هنر را انتخاب کند و به دیگر بخش های آن هیچ گونه علاقه ای نداشته باشد . هنر یک حقیقت است و به همین دلیل است که گونه های مختلف هنر را نمی توان از هم جدا دانست و تفکیک کرد . هر هنرمندی ء آنجا که خد را وقف نوعی از هنر می کند ء از دیگر انواع هنر برای ارتقا بخشیدن به هنر خود بهره می گیرد . 

حال اگر کسی هنر نوشتن را در یش گرفت _ و منظور من از نوشتن در اینجا داستان نویسی است _ باید که خود را در درجه ی اول یک هنرمند بداند و قبل از هر چیز در پی یافتن هنر و به کار بستن آن باشد . 

اما چگونه باید نوشت ؟ 

پاسخ این سوال قطعاً ساده نیست ء چرا که نویسنده ی واقعی _ تأکید می کنم که نویسنده ی واقعی _ وقتی خود را وقف نوشتن می کند ء در واقع خودش را _ تمام آنچه را که در وجودش دارد _ روی کاغذ می آورد ء چرا که هنر باید برخاسته از روح و جان آدمی باشد و هنر متعالی ء هنری نیست که سرشار از تکنیک ها باشد ء بلکه هنری است که از روحی متعالی برخاسته باشد . 

 

 حال بخش هایی از داستان بلند مسخ کافکا را با هم می خوانیم :

" با خود گفت که چه بر سرم آمده است ؟ خواب نمی دید . اتاقش ء که گرچه کم و بیش کوچک بود اما اتاق خواب معمولی یک انسان بود ء آرام در میان چهار دیوار آشنا قرار داشت ... "

 " ... بعد گرگور به پنجره نگاه کرد _ صدای ریزش قطرات باران بر آبچک لبه ی پنجره می آمد _ و از دیدن آسمان ابری دلش خیلی گرفت . با خود گفت که چطور است کمی دیگر بخوابم و همه ی این مزخرفات را فراموش کنم . اما نه ء نمی شد ء چون عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد ولی با این وضع نمی توانست ... دست کم صد بار سعی کرد ء ... در پهلویش آن درد مبهم و خفیف را حس می کرد که تا آن زمان هرگز حس نکرده بود . 

فکر کرد که خدایا ء چه شغل طاقت فرسایی است که انتخاب کرده ام ! هر روز باید در سفر بود . دردسرهای این کار خیلی بیشتر از کار در تجارتخانه آدم را عذاب می دهد و تازه سختی سفرهای مداوم ء ... که هر بار عوض می شوند و نمی شود با آنها صمیمی شد . مرده شویش را ببرند ! ... "

با خود گفت معلوم است که این سحرخیزی ها آدم را خرف می کند . آدم احتیاج به خواب دارد . بازاریابهای دیگر مثل زنان حرمسرا زندگی می کنند ... حالا اگر من این کار را با رئیسم بکنم ء در جا مرا بیرون می اندازد ... "

" ... عجب سرنوشتی که گرگور باید برای تجارتخانه ای کار کند که کوچکترین مسامحه ای بی درنگ شدیدترین سوءظن ها را برمی انگیزد ... "

" ... کاش خواهرش آنجا بود ! دختر باهوشی بود ; همان وقت که گرگور هنوز آرام به پشت خوابیده بود ء او گریه را سر داده بود ... اما خواهرش آنجا نبود و گرگور مجبور بود خودش اقدام کند ... "

 

و این بار بخشی کوتاه از داستان آئورا نوشته ی نویسنده ی شهیر آمریکای لاتین ء کارلوس فوئنتس را          می خوانیم :

" _ آئورا 

پیرزن برای اولین بار از زمانی که به اتاقش پا گذاشته ای ء حرکتی می کند . چون دستش را دیگر بار دراز می کند ء نفس هایی سراسیمه را کنار خود حس می کنی و دستی را که دراز می شود تا انگشتان او را بگیرد . بر گرد خود می نگری ء دختری آنجا ایستاده است ء دختری که تمامی قامتش را نمی بینی ء چرا که بسیار نزدیک به توست و آمدنش بس ناگهانی بوده ء بی کوچک ترین صدایی _ حتی صداهایی که شنیده نمی شوند اما به هر حال واقعی اند ء چرا که دمی بعد به یاد می آیند ء چرا که گذشته از هر چیز ء رساتر از سکوتی هستند که همراهشان است .

 

و این نمونه ها که با هم خواندیم ء تنها نمونه هایی بودند کوتاه و مختصر از نویسندگان بزرگ ادبیات داستانی جهان که بیانگر آنچه بود که شرحش در سطرهای بالا رفت . امید که این یادداشت ء که آن را شبی از شب های زمستان نوشتم _ در زمانی که خودم در اولین سال کار آموزی ادبی ام بودم _ برای نویسندگان جوان و دوستان عزیزم مفید باشد .


/ 0 نظر / 101 بازدید